خانه / جالب و خواندنی / آرات حسینی در کنار پدر و مادرش +عکس خواهرش

آرات حسینی در کنار پدر و مادرش +عکس خواهرش

آیدا حسینی با انتشار عکس زیر در اینستاگرامش نوشت:

جنسیت آرات حسینی پدر و مادر آرات حسینی بیوگرافی آرات حسینی اینستاگرام آرات حسینی اخبار سلبریتی ها آیدا حسینی کیست

عکس مادر و خواهر آرات حسینی

میدونی قشنگی این زندگی به چیه؟
اینه وقتی تو سرگرم
لحظه های خودتی،
یکی تو لحظه هاش داره واسه
قشنگی لحظه های تو دعا میکنه
مادرم روزت مبارک
مادر جونم روزت مبارک
عشقای من دوستون دارم

جنسیت آرات حسینی پدر و مادر آرات حسینی بیوگرافی آرات حسینی اینستاگرام آرات حسینی اخبار سلبریتی ها آیدا حسینی کیست

یادش بخیر چه زود گذشت ارات کوچولو بود الان واسه خودش مردی شده اینجا با بچه ها رفته بودیم محل پدری من با اون خونه قدیمی هر چی میرفتیم تو جاده راه تموم نمیشد فامیلهای (شوهر)میگفتن چقدر دیره فاطی کی میرسیم وقتیرسیدیم اونجا منظره و باغ و دیدن خیلی خوششون اومد

همیشه پدر من مثبت بود و در عین حال ساده، اصلا به قسمت خالی لیوان توجه نمیکرد، برای همین خیلی جاها به مشکل بر خورد، داستان محیطی که توش زندگی میکنی هم فرق میکنه؛ نمیتونه همیشه مثبت فکر کنی باید واقعیتها را هم در نظر بگیریم.

من تو دو جبهه مختلف و متفاوت بزرگ شدم؛ داییها و عموها که هر کدومشون ۳۶۰ درجه با هم فرق داشتن؛ برای همین تقریبا میتونم خیلی آدمها رو خوب بشناسم.

دوستان زیادی و بسیار متفاوتی هم داشتم.

یک دایی داشتم به اسم دایی کیان خدا بیامرزدش خیلی با هم صمیمی بودیم یک چیزهایی ازش یاد گرفتم اون میگفت ( به زبون مازندرانی خیلی باحال بود اما فارسیش یکم تغییر پیدا میکنه اما منظورش این بود: آدمی باش که به درد بخوری ، ( خیلی سخته فارسی گفتنش  ) مثلا گاو هم شیر میده و هم از گوشتش میشه استفاده کرد و و و بدرد بخور باش ، حال بهم زن نباش  ( چقدر سخته مثالشو تشبیه کنم  )

از اون یاد گرفتم اگر جایی میرم از چشمان و صحبت کردن طرف مقابل همون اول بفهمم که اصلا راضی هست یا داره تعارف الکی میکنه زود بلند شم از اونجا برم ( مثلا مهمونی که میخوای برای شام و ناهار بری آخه تو ایران و تو منطقه ما یهو مثلا چند نفر که میخواستن برند مهمونی دو سه نفر دیگه هم همراهشون میرفتند صاحبخونه مثلا از دیدن چند نفرشون خوششون میومد اما یکیو زیاد تحویل نمیگرفت بعضیها که براشون مهم نبود این رفتار صاحبخونه داییمو ناراحت میکرد و میگفت اون که دوست نداره چرا متوجه نمیشی از چشماش از نوع حرف زدنش بلند شو یک چیزیو بهونه کن برو دیگه  همیشه اینو بهم یاد میداد و منم شاگرد خوبی بودم براش . تو ایران حالا قبلا ها با الانم است یک بزرگتر جلوی ماشین و بغل دست راننده مینشست، اون با اینکه سنش از من بیشتر بود اما تا میخواستیم بریم میرفت پشت ماشین و من با اینکه خیلی کوچکتر بودمو میگفت برو جلو، یعنی به طرف مقابلش حس بزرگی میداد، اون تو مراسم محرم و سینه زنی که میرفتند همه دوست داشتند صفهای جلو و خودشونو به نمایش بزارند و اما اون کاپشن و وسیله های جوونها رو با دستش میگرفت و آخر آخر صف و گوشه ای منتظر بود که جوونها بیان و ازش وسیله هاشونو بگیرند، این مرد بزرگ بود و برام یک معلم خوب. ( یادم نمیره اون روزها حالش خیلی بد بود خیلی که دیگه هیچیو متوجه نمیشد آخرین روزش بود داغون داغون بود، وقتی منو ایمان پسر خاله امو دید بهم گفت ( جمله اشو نمیتونم بنویسم  )

یادته ایمان چی گفت بهم ؟  یادته ما رفتیم که برای همیشه پیشش باشیم؟ اما … دایی کوروش ممنون که تو برام هستی.

ممنون از همه فامیل و دوستام.